تبليغاتX
محکوم به تنهایی
 
این روزها

سکوت هم درد غريبي است

و از آن غريب تر خنديدن

نفرين بر آشيانه ي کلاغ ها

و

نيرنگ بر دوستي کلاغ ها با کرکس ها....

 

**********

گفته بودم تنها بودن را خواهم آموخت....ولي وقتي در صفحه ي زمان مات شدم حتي آموختن را هم فراموش کردم.....مثل ثانيه ها که فرداها را با تمام خاطره هاي ديروز شروع مي کنند تا لبخند را فراموش کنند.....عجيب روزگار مبهمي است.... مثل افول رنگين کمان بهاري....مثل بغض باروني که تو کوچه هاي بهاري روي ياس هاي کبود ول مي شه....اسمم را هم فراموش کردم...ديروز صداي گريه ي سنگ ها را هم مي شنيدم......از بس سنگ بوده اند.... فردا را گريه مي کنند.....

هر چه هست...هرگز امروز خنده هايم را به فرداهاي ديروزي نخواهم فروخت.....هرگز.....


|+|
نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387  توسط غریبی آشنا 
حیف عمرم

حیف لحظه های  خوبی که برای تو گذاشتم

حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم

حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو  کشیدم

حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم

حیف حرفهای قشنگی که برای تو نوشتم

حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم

حیف شبها که نشستم  با خیالت زیر مهتاب

حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو ،تو خواب

حیف با وفایی من ،حیف عشق و اعتمادم

حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم

حیف فرصتهای نقرم ،حیف عمرم ودقیقم

حیف هر چی به تو گفتم،راس راسی حیف سلیقه ام

حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده

حیف احساس طلاییم ،حیف این عشق وعقیده

حیف شادیم تو روزی که می گن تولدت بود

حیف عاشقیم   که گفتی اولش کار خودت بود

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت 

         حیف اعتماد اون روز،حیف واژه ی خیانت                                             

 

|+|
نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387  توسط غریبی آشنا 
تنهایی.......

باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت

 

باز دوباره یاد تو غم نبودت

 

باز دوباره بهت می گم تنهام گذاشتی

 

رفتی و این بغض و توی صدام گذاشتی

 

می خوام بهت بگم پیشم بمون اما نمی شه

 

می خوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

 

بعد تو پرسه میزنم شبای سرد و خسته رو

 

تو رفتی و من آهسته پشت سرت گفتم نرو

 

نرو

 

 

|+|
نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط غریبی آشنا 
ای لحظه های من ....

 

ای لحظه های من ، که در آخرین پناهگاه زمان خفته اید ،ای لحظه های من که سازنده و معمار گشته من بودید که اکنون آغوش زمان را رها می کنید تا آینده ام را بسازید . با ظرافت گذر خود چه کردید با دل بی سودای من؟

ای لحظه های خوب و زیبا اکنون که می روم برای سیر و سفر ،این آخرین وقار کهنه گذشته ها را مشکنید . ای لحظه های من که از من گریزانید ،بی شما به استقبال آینده می روم ،بی شما به انتظار آن می نشینم که نمی دانم چیست؟ و نه می شناسمش . با شما می دا نم آنچه رفت از دست نمی آید بار دیگر . و آنچه می ماند لبخند پشیمانی است . با شما می فهمم قصه ای آغاز شد ،قصه ای پایان گرفت ، پس اگر می خندم یا اگر می گریم لحظه ای می گذرد ،غصه ام بی ثمر است زیرا که این نیز می گذرد.زندگی جدولی است ،که اگر خانه هایش را پر کنی ، جایزه اش مرگ است .

 

            

|+|
نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387  توسط غریبی آشنا 
ما که رفتیم

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

واسه تو یه عمر اسیر،تو کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوستش داری

با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار

خوب رها کردی رسمامو توی اول بهار

ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید

می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود

 

 

     

|+|
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  توسط غریبی آشنا 
اشک سوخته

تنها مانده ام در میان لحظات وحشی روزگار . برگی هستم که در حال افتادن از درخت می سوزم .در میان بی کسی غوطه ور شده ام . در روی زمینی راه می روم که دره هایش دندان خود را تیز کرده و چنگال های خود را به طرف من دراز می کنندتا بنده را به داخل بکشند . این عجب زمانه ایست که همه با من غریبه گشته اند .غم دل را به هر که گفتم طاقت شنیدن نداشت دردل کوه در میان غار  تاریکی بازگو کردم ،کوه با عظمتش ،غار با تاریکی اش هر دو لرزیدند .

به پرنگان گفتم آنها هم کوچ کردند و رفتند به ابر بهاری گفتم آنها نیز در ابتدا با من گریستند سپس دست در گریبان باد شدند و رفتند . عجب تنها شده ام .لعنت بر این تنهایی شوم . مانند گلی تنها در میان دریای خزان مانده ام .

همچون شمعی در میان باران سیل آسایی

روشن شده ام .در میان تند باد وحشی روزگار در لحظات گنگ ،تازیانه های رعد وبرق بر جای من خوردند تا کی چنین تحمل خواهم کردم ؟

در محیط سبز و کوچک قلبم آبیاری عاطفه

را ادامه می دهم از بس که بی عفتی روزگار سیلی خورده ام به رنج آمده ام.

|+|
نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387  توسط غریبی آشنا 
یادم نکرد

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

|+|
نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  توسط غریبی آشنا 
می رسد روزی که...

مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني مي رسد روزي که احساس مرا باور کني مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار نامه هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس امروز مرا باور کني

 

|+|
نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386  توسط غریبی آشنا 
هیچ کس

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد               

                           وسعت تنهائيـــم را حس نکرد

                            در ميـــان خنده هاي تلخ مـن               

                            گريـــــه پنهانيـــم را حس نکرد

                            در هجوم لحظه هاي بي کسي          

                            درد بي کس ماندنم را حس نکرد

                            آن که با آغــــاز من مانوس بود  

                            لحـظـه پايانيــــم را حس نکرد

 

|+|
نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386  توسط غریبی آشنا 
عشق من دوستت دارم

|+|
نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386  توسط غریبی آشنا 
   


 

                درباره وبلاگ             

               منوي اصلي           

                  موسيقي               


 

                   آرشيو                 

                د وستان                  

          لوگو