تو رفتی وناراحتی ام بیش از این باشد که چرا رفتی،این است که چرا آنگونه ناگهان و غریبه و سرد ورویایی !
تو رو به غروب ومن رو به تو .
تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو بودن
تومی رفتی و مرا می کشیدی .
من دست به دامان تو بودم وتو دست به سوی خورشید ،خورشیدی که رو به غروب بود.
ناگهان از دستم رها شدی ،یا دستانم از تو رها شد.
به هر حال جدا شدیم،تو از من ومن از یک دنیا امید.
من اشک می ریختم که برگردی ،تو می خندیدی به من ،که برگردم!من می سوختم و تو می سوزاندی.
من پریشان و پر ازدرد تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی.
چهره ات هنگام رفتن یادم هست،لبهایت خندان بود وسینه ات مالامال از غرور،
قلبت از سنگ وآواز خوان و شادان می رفتی و می رفتی.
من زانو زده تسلیم عشق شدم . سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو باز ستاندم.
دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت.
آغازش من بودم وپایانش خورشید ارغوانی رنگ ،و خط وسط جاده جای پای طلایی تو بود.
تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده .
همراه خورشید غروب کردی و رفتی ...!

..










