تبليغاتX
محکوم به تنهایی
 
و بعد از رفتنت

تو رفتی وناراحتی ام  بیش از این باشد که چرا رفتی،این است که چرا آنگونه ناگهان و غریبه و سرد ورویایی !
تو رو به غروب ومن رو به تو .
تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو بودن
تومی رفتی و مرا می کشیدی .
من دست به دامان تو بودم وتو دست به سوی خورشید ،خورشیدی که رو به غروب بود.
ناگهان از دستم رها شدی ،یا دستانم از تو رها شد.
به هر حال جدا شدیم،تو از من ومن از یک دنیا امید.
من اشک می ریختم که برگردی ،تو می خندیدی به من ،که برگردم!من می سوختم و تو می سوزاندی.
من پریشان و پر ازدرد تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی.
چهره ات هنگام رفتن یادم هست،لبهایت خندان بود وسینه ات مالامال از غرور،
قلبت از سنگ وآواز خوان و شادان می رفتی و می رفتی.
من زانو زده تسلیم عشق شدم . سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو باز ستاندم.
دیده  به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت.
آغازش من بودم وپایانش خورشید ارغوانی  رنگ ،و خط وسط جاده جای پای طلایی تو بود.
تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده .
همراه خورشید غروب کردی و رفتی ...!

|+|
نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388  توسط غریبی آشنا 

خیلی وقته دنبال یه نفر میگردم که تکیه گاه خسته گیهام بشه. خیلی وقته دلم میخواد تو بغل کسی اونقد گریه کنم تا خوابم بگیره.  خیلی وقته دنبال یه جفت گوش شنوا میگردم برای شنیدن قصه ی تلخ زندگیم.خیلی وقته دنبال خاطرات گمشده تو غبارم میگردم. خیلی وقته احتیاج به یه نفر دارم برای گذاشتن سرم رو شونه هاش... شونه هایی به وسعت تحمل همه ی دردها........ برای باریدن تو بغلش برای دلداریهاش.خیلی وقته منتظر رسیدن شبی ام که بی انتها نباشه.....که طلوع صبحش طلوع دردها و رنجهای من نباشه..... که هر ثانیه اش به اندازه ی 1 سال نگذره... که آروم بگذره بدون اشک..... بدون یاد توخیلی وقته تلاش میکنم تا فراموش کنم هر چی که بود...... هر چی که گذشت....... ولی نمیشه!نمیدونم اگه خدا نبود اگه این امید نبود که هر لحظه یکی هست که پا به پای من جلو میاد چی میشد؟ اما من هنوزم دنبال یه نفر میگردم که کوله بارش را جمع کنه و همراه من سفر کنه تا انتهای جاده بیکران عشق و تنهایی.......

|+|
نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  توسط غریبی آشنا 
روزهای سرد تنهایی

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.

چه غمگین از این رفتن واز این روزهای سرد تنهایی.

شاید باور نکنی از من فقط همین کلمات که باشوق به سوی تو پر میکشند باقی می ماند وخودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.

شاید یک روز وقتی  می خواهی احوال مرا بپرسی ،عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.

شاید کودکی گستاخ وبازیگوش با شیطنت  سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند وپاره کند.

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟

آبادستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟

شاید باور نکنی ،امادوست دارم مدام برایت بنویسم .بعضی وقتها که کلمات را گم میکنم ،دوست دارم،

دشتها،دریاها،کوهها،جنگل ها،ستاره ها  و هرچه در کاینات هست همه وهمه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.

دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین،صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند.میدانم که  خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند ونگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید:

          مـــــــــرااز یـــــــــــــاد خـــــــــــواهی بــــــــرد،نــــــمی دانم؟

                                  ولـــــی میـــــــــــدانم از یــــــــــــــادم نخــــواهی رفــــــــت ...

 

|+|
نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388  توسط غریبی آشنا 
........

 ذهن من خالیست از هر دغدغه

                      خالیست از فــــریادهای کنگ ونا مفهوم

آســـمان خالیست از ستارگان سرگردان

                                    خانه ام خال است بی تو

خالی ات تنهاییم را بــــیشتر کرد

                    خالیت خاکسترم کرد

                                            خالی ات دردمندم کرد

بی تو هیچ پرنده ای پرواز نمی کند

بی تو دلها مرده است

زندگی پاییز است درها راباید بست

پای در این خانه نباید گذاشت

اینجا خانه تنهایی است،خانه مرگ است

خانه ایست که درد عشق نافرجامی را چشیده

خانه ایست  شاهد عشق،شاهد غم

              شاهـــــــــــد مرگ.....

 خانه ایست شاهد نگاه های دروغ

 

|+|
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  توسط غریبی آشنا 

 هنوز کابوس رفتنت را

بیدار نشده ام

با وجود این همه زمان !

صدای سکوتت می آید

از لای نسیم

که بی خیال ، چشمهایم را می برد

می برد تا ناکجای هزار کجای نامعلوم !

و آنجا رهایم می کند

بی نشان ...

تنهایم

و انده شب آزرده ام می کند ...

دیگر از خیالت خسته ام

و سهم من

از تمام تو

واژه ای جوهری است از نامت

که ذهن سپید کاغذ را

لک می کند سیاه !

و حسرتی می نهد بر دلم سخت سنگین !

جای خالیت را چند ستاره پر می کند

خدا میداند  از دلم می پرسم

و ساده ی شیشه ای  می بینی ؟

بی رحم شده ام این روزها

تمام شعرهایم را سوزانده ام

پنجره ها را بسته ام

با خیالت جنگیده ام

رنگ آبی زیبا نیست

و زنگ باران دلنواز ، نه !

 دوستت ندارم !

دروغی کبود...

خنده ام می گیرد!!

از همه خسته ام

خسته از همه

بیش از همه از خویش

که رفتی نامردانه

که ...

که یادت ویرانم می کند

که آوار

می شود بر لحظه هایم

و هیچ دستی یاور آبادانیم نیست

هیچگاه نبوده !

خویشتن را از یاد برده ام

ودر این غروب غریب ، گریه امانم را بریده

لعنت بر من که دوستت دارم هنوز

لعنت بر تو که دوستم نداشتی هرگز!

و امشب باز بی تو چه به حضور همه

در باریکترین کوچه های صبرش

اشکهایش سرریز می شوند آسان

بچه گانه

تنها...

و این است

تقدیر بی تو ...!!

 

|+|
نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388  توسط غریبی آشنا 

 ۱۳/۵/۸۸ 

 

21

 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

                                                 

|+|
نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط غریبی آشنا 
اگر میدانستی

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

|+|
نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388  توسط غریبی آشنا 
انتظار

 نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

|+|
نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388  توسط غریبی آشنا 
کوچ پرغم

چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی ورفتی ،دوخته بودم .

جاده ای که آغازش من بودم وپایانش خورشید ارغوانی رنگ .

جاده ایکه خط وسط آن جای پای طلایی تو بود.

امروز که به آن جاده و خورشید می نگرم ،دیروز به یادم می آید.

دیروزی که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی.

من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد.

چرا که مرا تنها در میان غمها و تاریکی ها و سختی ها رها کردی و رفتی.

راستی یادت هست چگونه رفتی؟وچرارفتی؟مگر من چه کرده بودم ؟

آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت،گداگونه به خانه ات روی آورده بودم،

چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دانستم.

ولی افسوس!دربه رویم نگشودی .

خدایامگرمن چه کردم که اینگونه از دست او دنیای دردم؟

من که همیشه طلوع را در کوی توخیر مقدم می گفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه می کردم.

من که شهره شهر شدم،ولی تو حتی روی مرا ندیدی.

من که با هر ناز تو خودم را نیازمندترمی دیدم،

من که زندگی را با تو می خواستم،فقط با تو،

پس چرا رفتی؟چرا آنگونه بی رحمانه رفتی؟

 

 

|+|
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387  توسط غریبی آشنا 
تقدیم به تو...

به خاطر تو خورشید را قاب میکنم وبر دیواردلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را درفنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو کلماتم را وباغ های بهشت پیوند می زنم

به خاطرتو دستهایم را آیینه میکنم وبر طاقچه یادت می گذارم.

به خاطر تو می توان چون کودکی لجوج سلام معطر سیب ها رانا شنیده گرفت.

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمان های دور دست چشم پوشید.

به خاطر تو می توان شعله ی تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد .

و به خاطر تو می توان به شتاره ها محل نگذاشت .

نازنینا:

سایه های ما شکسته است واگر سایه ی زلال تو نباشد درختان نمی توانند تن از خستگی بتکانند.

وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی درخلوت کوچکم حضور داری .

وقتی تو دستهایم را از لمفونی باران می انباری ،وقتی تو دل ناموزون مرا می خوانی ،

احساس می کنم صبح به شمایل توست

ومن نمی توانم با رگه های نور طنابی ببافم که مرا به تو برساند.

 

 

|+|
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387  توسط غریبی آشنا 
   


 

                درباره وبلاگ             

               منوي اصلي           

                  موسيقي               


 

                   آرشيو                 

                د وستان                  

          لوگو