سکوت هم درد غريبي است و از آن غريب تر خنديدن نفرين بر آشيانه ي کلاغ ها و نيرنگ بر دوستي کلاغ ها با کرکس ها.... ********** گفته بودم تنها بودن را خواهم آموخت....ولي وقتي در صفحه ي زمان مات شدم حتي آموختن را هم فراموش کردم.....مثل ثانيه ها که فرداها را با تمام خاطره هاي ديروز شروع مي کنند تا لبخند را فراموش کنند.....عجيب روزگار مبهمي است.... مثل افول رنگين کمان بهاري....مثل بغض باروني که تو کوچه هاي بهاري روي ياس هاي کبود ول مي شه....اسمم را هم فراموش کردم...ديروز صداي گريه ي سنگ ها را هم مي شنيدم......از بس سنگ بوده اند.... فردا را گريه مي کنند..... هر چه هست...هرگز امروز خنده هايم را به فرداهاي ديروزي نخواهم فروخت.....هرگز.....
..





